محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4422
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سالار كشيكبانان خويش را بگفت تا وى را بياورد ، نصر به دو گفت : « اى كرمانى ، مگر نامهء يوسف بن عمر به نزد من نيامد كه دستورم داده بود ترا بكشم ، اما به دو پاسخ دادم و گفتم : پير و يكه سوار خراسان است و خون ترا محفوظ داشتم ؟ » گفت : « چرا ؟ » گفت : « مگر غرامتى را كه به گردن داشتى عهده نكردم و بر مقررىهاى مردم تقسيم نكردم ؟ » گفت : « چرا ؟ » گفت : « مگر على پسرت را به خلاف رضاى قومت بر نياوردم ؟ » گفت : « چرا . » گفت : « به عوض آن دل به فتنه داده اى ؟ » كرمانى گفت : « آنچه بود بيشتر از آن بود كه امير گفت و من سپاس آن مىدارم . اگر امير خون مرا محفوظ داشته ، من نيز در ايام اسد بن عبد الله چنان كردم كه مىداند ، امير تأمل كند و تحقيق كند كه من خواهان فتنه نيستم . » عصمة بن عبد الله اسدى گفت : « دروغ گفتى ، شورش مىخواهى و چيزى كه بدان نتوانى رسيد . » سلم بن احوز گفت : « اى امير گردنش را بزن . » مقدام و قدامه هردوان پسر عبد الرحمان بن نعيم غامدى ، گفتند : « همنشينان فرعون از شما بهتر بودند كه گفتند وى را با برادرش بدار ، به خدا كرمانى به گفتهء پسر احوز كشته نميشود . » گويد : پس نصر بگفت تا اسلم ، كرمانى را به زندان كرد . سه روز مانده از ماه رمضان سال صد و سى و يكم . گويد : ازديان سخن كردند ، نصر گفت : « سوگند ياد كردهام كه او را